♥♥ سوفيا لورن ♥♥

♥♥ سوفيا لورن ♥♥
تولدم با تولد سوفيا لورن يكي هست! 29 شهريور!!!!
نويسنده
دوستان من

سلام ، امروز 7 آبان هست و یا بهتره بگم روز کوروش کبیره.

همه ی ما فرزندان کوروش هستیم و این برای من ایرانی خیلی مهمه ...

فقط همین در چند سطر!

زنده باد ایـــــران و ایرانــــی ...   زنده باد کوروش کبیــــــر ...

ایــــــران عاشــــقتـم

 

 

امضا : ملیکا دختر کوروش کبیر ؛ 7 آبان 1390

 

[ ۱۳٩٠/۸/٧ ] [ ٩:۱۳ ‎ب.ظ ] [ ملیکا ]

سلام دوستان! امروز (29 شهریور) تولدمه! تولد 14 سالگیم ...

امروز خوش حالم چون تو دنیای مجازی شاید بیش از 100 نفر تولدمو بهم تبریک گفتن ،

واقعا مرسی.

 

 

تـــولــدم مــبــارکـــ

 

لحظه ها می گذرند و روز ها را خاکستر می کنند و من در گرد و غبار این ثانیه ها

می دوم به دنبال چه نمی دانم!

 

هراسانم از آن که فصل ها پوست بیندازند و من هنوز در کالبد خویش بمانم

 

شاید خیالی است بس بیهوده که رسیده باشم

به آنچه خواسته ام ، به آنچه که باید می رسیدم

و به آنچه که لیاقت رسیدن به آن را داشته باشم

 

تشنه لبم ، دروغ است اگر بگویم به جرعه ای بیش نیازمند نیستم

دریا می خوام به وسعت آفاق ، به وسعت دریا!

 

 

خب بچه ها اینم کیک 14 سالگیم!!

 

 

 

[ ۱۳٩٠/٦/٢٩ ] [ ٧:۳٠ ‎ب.ظ ] [ ملیکا ]

ســلامــ دوســتانـــــــ ، امـــروز مـــتــنـــ یـــه آهــنــگـــ خــیــلی قــشـــنــگــ از گـــــوگـــوشــ بـــه نـــامـــ بـــاور کـــنــــ رو بــــراتــــونــــ گــــذاشـــتـــمـــ و هـــمـــ چـــنــیــنــ دانـــلـــودشــــ رو. جـــالـــبـــه بـــدونـــیــــنــــ کـــــه پـــدر انـــریـــــــکــــه ، خــــولــــیــــو ایـــــگلــســیـاســـ ایــنــــ آهـــنــــگــــ رو بــــــه زبـــــانــــ فــــارســـــیــــ خــــونـــــده. الــــبــتـــه تـــو خـــیـــلـــی از ســـایــــتـــــ هـــــا و وبــــلاگـــــ هـــــا نــــوشـــتــــه کــــه انــــریــــکه ایــــنــــ آهـــنـــــگـــ رو خـــــونـــــــده.

 

 

بــــاور کـــن ، صــــدامـــو بــــاور کـــــن

صـــدایی کـــه تــلــخ و خــســـته ست

بـــــاور کــــن ، قـــلــبــمـــو بـــاور کـــن

قـــلـبی که کوهـــه اما شکسـته ست

شــــــکــــســــتــــه ســـــت

 

بـــــاور کــــن ، دسـتـــامــــو بـــاور کـن

کـــــــــه ســـــاقـــــــه ی نــــــوازشـــــه

بـــاور کــن ، چــشـم مــنــو بـــاور کــن

کــــه یـــک قـــصـــیـــده خـــواهـــشـــه

 

وســـوســــه ی عــــــاشـــــق شــــدن

الــــتــــهــــابـــــ لـــــحـــــظــه هــــامـــه

حـــســـرتـــــ فــــــــریـــــاد کـــــــردنـــــه

اســــــم کــــســــی بــــــا صــــدامـــــه

 

اســم تــو هـــر اسـمــی کــه هــسـتـــ

مــثــل غــزلــــ کــه عــاشــقــانــه سـت

پــــــر وســــوســــه مــــثــــلـــ ســــفـــر

مــثـــلــــ غـــربـــتــــ صــادقـــانـــه ســت

 

بـــــاور کــــــن ، اســمـــمـــو بـــاور کـــن

مـــــن فــــصـــــلـــ  بــــــارونِ بـــــــرگــــم

مــــطـــرود بــــاغ و گــــل و شــــبــــنــــم

درخـــــتــــم درخــــتـــــ خـــــشــــکــــیــــ

بــــــــــهـــ دســـــــتـــــــــ تــــــگــــرگـــــم

 

بـــــاور کـــن ، هـــمــیـــشـــه بـــاور کــن

کـــه مــــنـــ بــــه عـــــشــــقـــ صـــادقـــم

بـــاور کـــن ، حــرفــــ مـــنـــو بــــاور کــــن

کـــه مـــنــــ هـــمـــیـــشــه عــــاشـــقـــم

 

 

انــــــریـــــکـــــه ایـــــگــــلـــــســــیــــاســـقلبقلب

 

دانــــــــلـــــــود آهــــــنــــــگــــــ بـــــــــاور کــــــنــــــ بـــــــــا صـــــــــــدای گــــــــوگــــــوشــــــ

دانـــــلـــــود آهـــــنــــگــــ بــــــاور کــــنـــــ بــــــا صــــــدای خــــولـــیــــو ایــــگـــلـــســیــاســـ

 

خـــــبـــــ دیـــــگــــه امــــیــــدوارمـــ کـــــه خــــوشــــتــــونـــــ اومــــــده بـــــاشـــه

اگــــه آهــــنـــگــــای انــــریـــــکـــــه رو هــــــــم واســـــــه دانــــــــلـــود میــــ خـــــوایــــنــــ

تــــــو نـــــظــــــراتـــــ بــــگــــیـــنـــ تـــــا واســـــه دانـــــلـــود بـــــذارمـــــ.فرشته

[ ۱۳٩٠/٥/٢٢ ] [ ۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ ملیکا ]

 

قلم برداشتم تا عشق و دنیا را معنا کنم

عشق و دنیایی که هر لحظه اش خاطره ایست

خاطره یک نگاه تو! خاطره ای از یک لبخند شیرین

اما قلم می گریست و من اشک می ریختم

قلم ناله می کرد و من فریاد می کشیدم

آه چه می توان کرد؟ من تو را دوست داشتم!

دنیا بود ، عشق بود ، غم بود ، من بودم و قلمی که تنها برای تو می نویسد .....

نمی دانم! اما من تو را دوست داشتم ......

و من می دانم سکوت چشمان تو مرا تا انتهای پاییز خواهد برد. آن جا که کلاغ ها با پر

های سیاه خود مرزی میان رنگ ها می کشند و آن جا که رویا هایم را به دست باد

سپردم تا نمیرند و سکوت چشمان تو تمام دنیای خیال انگیز من است ، که تو بی

رحمانه از من دریغ کردی. عبور از مرز خیالت را به انتظار پاییز مگذار چون من هنوز به

انتظار چشمان تو نشسته ام نازنینم و این نجوا فقط برای توست مهربانم ......لبخند

 

 

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه ، دوستت

دارد ....قلب

[ ۱۳٩٠/٥/۱٥ ] [ ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ] [ ملیکا ]

 

سلام،عیدتون مبارک.میلاد باسعادت امام حسین (ع) رو به همتون تبریک عرض میکنم.

 

من امام حسین (ع) رو خیلی دوست دارم ، چون یک شب خواب این امام بزرگوار رو

دیدم ،خوابی که هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم.قلب

 

 

حالا این شعر زیبا رو هم به این مناسبت فرخنده براتون گذاشتم.

امیدوارم که خوشتون بیاد.

 

 

به چشم من نگاه کن

شهید کربلایی ام

بهشت ترین شهر خدا

عزیز نینوایی ام

 

 

به عشق من نگاه کن

عاشق پر ترانه ام

یاور ترین یاور تو

شاعر عاشوایی ام

 

 

به تن من نگاه کن

بوی کفن پوشانه ام

خونی شوم در پای تو

من عاشقی جانانه ام

 

 

به خون من نگاه کن

خون ناتمامه ام

تمام رسد به عشق تو

ظهور فرزانه ام

 

 

به اشک من نگاه کن

آسمان کهکشانه ام

وقتی شود گریان من

باران عاشقانه ام

 

 

به شعر من نگاه کن

صدای خوش زبانه ام

وقتی شود بهشت من

ندای عاشورایه ام

 

 


خب تا آپ دیگه خدانگهدار!بای بای

قربون همتون الهیقلب

ملیکا (MVI)ماچ

[ ۱۳٩٠/٤/۱٤ ] [ ٩:٢۳ ‎ب.ظ ] [ ملیکا ]

عاشقانه

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

 

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

 

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

 

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

 

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.



منبع : www.nazi67.mihanblog.com

[ ۱۳٩٠/۳/٢٤ ] [ ۸:٤٠ ‎ب.ظ ] [ ملیکا ]

سلام دوستان

عیدتون پیشاپیش مبارک! امروز با دوتا معما جالب به روزم!

امیدوارم که خوشتون بیاد!

 

یه نکته هست که می خوام قبل از تست واستون روشن بشه این تست رو از چندین قاتل محکوم به اعدام پرسیدن وجالبه که بدونید همه اون ها این تست رو درست جواب دادن. درضمن تا98% احتمال میدن که هرکس این تست رو درست حدس بزنه درآینده نچندان دور یک قاتل زنجیره ای خواهد شد.



روزی روزگاری در خانواده ای دختر و مادری شاد و خوش بخت زندگی می کردند و بسیار به یکدیگر عشق می ورزیدند تا این که ناگهان در شبی سرد و تاریک و در میان صدای رعد وبرق و بارش شدید باران تلفن خانه به صدا درآمد.

دختر جوان شتابان به سوی تلفن رفت و آن را برداشت صدایی لرزان با حالتی غمگین در حال گریه بود دختر گفت: الو...بفرمایید.... صدا به آهستگی گفت: منم دایی دیوید و باز شروع کرد به گریه کردن. الیزابت که حالا حسابی ترسیده بود گفت: دایی جون،تو رو خدا حرف بزندید، چی شده؟


دایی دیوید ادامه داد: دخترم خودت رو خیلی ناراحت نکن ولی خاله کتی فوت کرده.


الیزابت شروع کرد به گریه و بعد از پرسیدن ساعت و محل خاکسپاری خداحافظی کرد و رفت تا خبر رو به مادرش برسونه. فردا وقتی که الیزابت به همراه مادرش به مراسم خاکسپاری خاله کتی میره یه اتفاقی می افته که زندگیش رو تغییر میده.

الیزابت اون جا با یک جوون خوش تیپ و پولداری به نام تئودور آشنا میشه و چند روز بعد همش راجع به تدی با مادرش صحبت میکنه تا جایی که هر روز به عشق اون از خواب بیدار میشه و با یاد اوون می خوابه.

ولی چون در اون شرایط نتونسته بود از تدی آدرس یا شماره تلفنش رو بگیره به هیچ وجه نتونست دیگه اوون رو ببینه و هر روز هم بیشتر از روز قبل عاشق تدی می شد و مدام می گفت که اون مرد رویاهاش رو پیداکرده و عاشق شده و... تا این که بعد از شش ماه مادر الیزابت به طرز مشکوک و عجیبی می میره.

 

وقتی کارگاه برای بررسی علت مرگ مادر الیزابت به اونجا میاد می فهمه که مرگ مادر الیزابت به دلیل ...


جواب:

خب دختره بعد از 6 ماه عذاب کشیدن از دوریه تئودور اومد پیش خودش فکر کرد گفت اون برای خاک سپاریه خاله کتی اومده بود پس اگه مادرم رو بکشم حتما برای خاکسپاریه مادرم هم میاد و میتونم ازش شماره یا آدرسی بگیرم. اینطور شد که زد مادرش رو کشت تا بهونه ای بشه برای دیدن دوباره ی تئودور.

 

******

وبلاگ اولین پیت من ایران
 

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید
پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود.
در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت.
دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد
او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت
و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!
 
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.
 
تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟
چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟
اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

۱ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.
۲ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.
۳ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.
 
لحظه ای به این شرایط فکر کنید.
 
هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود.
 
معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.
 
به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :
 

دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است….

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.نتیجه ای که ۱۰۰ درصد به نفع آن ها بود.


۱ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.
۲ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.
۳ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.

 

عید خوش بگذره!
نظر یادتون نره!
خداحافظ!
سوال
[ ۱۳۸٩/۱۱/۳٠ ] [ ۸:۳٦ ‎ب.ظ ] [ ملیکا ]

 

ای کاش  این غزل و غمش  ابتدا  نداشت   


جغرافیا     برای    زمین    کربلا    نداشت


این  شعر  داغ  زد  به  دلم تا  نوشته  شد


این بیت ها مرا به چه رنجی که وا نداشت


فرمان   رسیده   بود   کماندار   را   و   بعد


تیر از کمان رها شد و طفلی که نا نداشت


قصد  پسر  نمود  و  به  قلب  پدر نشست


تیری  که  قدر یک سر سوزن خطا نداشت


اکنون  حسین مانده  که  دیگر به  پیکرش


جایی  برای بوسه ی شمشیرها  نداشت

 
بر سینه اش نشست و خنجر کشید و نه!


دیگر  غزل  تحمل  این  صحنه  را  نداشت


این جنگ و سرنوشت غریبش چه آشناست


قرآن  دوباره  جز به  سر  نیزه جا  نداشت


تنها سه سال آه  سه سال عمر کرده بود


اما کسی   به سن  کمش  اعتنا نداشت


با  چشم های  کوچک خود  دید  آنچه  را


گرگ  درنده هم به شکارش  روا  نداشت


پایان گرفت جنگ  و  به آخر رسید  ... نه!


این قصه از  شروع  خودش انتها  نداشت


 

محمد رفیعی

 

 

منبع :

http://yazdhavades.com/SC.php?type=static&id=180

 

بچه ها خواهش می کنم تو این روزا واسم دعا کنید

خیلی به دعا هاتون احتیاج دارم

واسم دعا کنید

همین

دعا کنید به خواسته هام برسم

 این روزا ...

باشه؟

ممنون می شم واسم دعا کنید.

[ ۱۳۸٩/٩/٢٤ ] [ ٦:٥٦ ‎ب.ظ ] [ ملیکا ]

 

میترادات دختر مهرداد پادشاه اشکانی خواب دید ماری سیاه به شهر حمله نموده سربازان مار را به بند کشیدند و چون پدرش آن مار زشت را بدید دست او را گرفته و به مار پیشکش کرد مار بدورش پیچید و او را با خود از شهر ببرد چون از شهر دور شدند ماری دیگر بر سر راه آنها سبز شد و بدین طریق میترادات از مهلکه گریخت به سوی شهر خویش باز گشت مردم شادی می کردند و نوازندگان می نواختند او هم شاد شد اما همه چیز برایش غریبه و نا آشنا بود چون بر لب جوی آبی نشست موهای خویش را خاکستری دید زنی کامل در آب دیده می شد از ترس از خواب پرید و ساعتها بر خود لرزید . میترادات در آن هنگام تنها 14 سال داشت . چند سال گذشت در پایان جنگ ایران سلوکیان (جانشینان اسکندر) فرمانروای آنها اسیر شده و به ایران آوردنش .

آن شب در زیر نور مهتاب مهرداد به دخترش میترادات گفت ای عزیزتر از جان می خواهم همسر دمتریوس فرمانروای اسیر شده سلوکیان شوی . رایزاننم می گویند اگر دمتریوس را عزیز داریم در آینده او دودمان سلوکیان را تضعیف خواهد کرد و در نهایت ما می توانیم برای همیشه آنها را نابود کنیم و تو می دانی آنها چقدر از ایرانیان را کشته اند آیا قبول می کنی همسر او شوی ؟ دختر به پدر نگاهی کرد و خوابش را بیاد آورد .
در دل گفت آه ای پدر ، آه ای پدر من این مار را قبلا در خواب دیده ام و می دانم کی باز خواهم گشت زمانی که دیگر نیمی از موهایم سفید شده اما بخاطر ایران و شادی مردمم خواهم رفت .

سرش را پایین انداخت و گفت پدر هر چه شما تصمیم بگیرید همان می کنم پادشاه ایران دخترش را در آغوش گرفته موی سر او را بوسید و گفت دخترم می دانی که چقدر دوستت دارم .
میترادات در دل می دانست آغوش مار در انتظار اوست اما صدای شادی ایرانیان آرام ش می کرد همچون آرامش آغوش پدر ، و آرام گریست .
اندیشمند میهن دوست کشورمان ارد بزرگ می گوید : گل های زیبایی که در سرزمین ایران می بینید بوی خوش فرزندانی را می دهند که عاشقانه برای رهایی و سرفرازی نام ایران فدا شدند .
سالها گذشت میترادات که به ایران باز گشت همه چیز همانگونه بود که در خواب دیده بود بر لب همان جوی آب نشست خود را در آن دید اشکهایش با آب جوی در هم آمیخت و طعم میهن پرستی را برای روح و جان ایرانیان به یادگار گذاشت .

 

منبع:http://da3tanekotah.persianblog.ir/post/31

  ملیکا (سوفیا) SOM

[ ۱۳۸٩/٧/۳٠ ] [ ۳:٠٦ ‎ب.ظ ] [ ملیکا ]

سلام دوستان عزیز بابت تاخیر طولانی مدتم معذرت می خوام! قول می دم دیگه تکرار نشه!ولی امروز اومدم که جبران کنم چون که امروز واسه ی من یه روزه خیلی خاصه!امروز بالاخره من وارد سن 14 سالگی میشم!

درست فهمیدین امروز 29 شهریور تولدمه!درست 13 سال پیش بود!سال 76 ساعت 11 صبح روز شنبه-29

شهریور ماه-

درست که فکر میکنم امروز چند قدم به مرگ نزدیک شدم!

چند نفس بیش تر و پیش تر!

وای خدا جونم چرا اینقدر دیر میگذره؟13 سال گذشت و من فقط 14 سال دارم؟فقط 14 سال؟

خدایا کاری کن همون ملیکا کوچولوی گذشته زودتر بزرگ بشه و به آرزوهای دیرینش از زمان کودکی برسه!

آخ جون امروز روزیه که همه بهم میگن:

 

 


خب بریم سراغ آپ امروز:


 

 

 

 

آغوش...

منو تو آغوشت بگیر بذار که آروم بگیرم

واسه یه بارم که شده با بوسه هات جون بگیرم...

نذار که ناامید بشم از بودن حضور تو...

نذار که من یه سایه شم درون آینده تو...

هیچکسو جای من نیار...

منو به خاطرت بیار...

نذار تموم شه بودنم...

شیرینه حتی گریه هات...

برای آخرین نفس منو تو آغوشت بگیر...

با بوسه ای سرد و غریب...

نفس آخرو بگیر...

واسه یه بارم که شده...

لبخندتو من ببینم...

 

 

 

آغوش تو گناه نیست

من در آغوش تو آرامش یافته ام

که هیچ گناهی با آرامش مانوس نیست

آغوش تو گناه نیست

من در آغوش تو امنیت را احساس کرده ام

که در هیچ گناهی امنیت محسوس نیست

آغوش گناه نیست

من در آغوش تو تمام زیبایی ها را لمس کرده ام

که در هیچ گناهی زیبایی ملموس نیست

پس امانم بده

که تا ابد در دل این زیبایی

آرامش یابم....

 

 


....همه چی ساده شروع شد

....تو مسیر یک خیابون

....توی یک غروب زیبا

....زیر آسمون آبی 

.....یه نگاه ساده از تو

....یه سلام ساده از من

.....چند تا لبخند درونی

.....چند قدم پیاده رفتن

....چندتا پرسش ازگذشته

....چند تا حرف کودکانه

....دل زدم به قلب دریا

....یه سوال عاشقانه

....همه چی ساده شروع شد

....ساده مثل دل سپردن

....مثل عاشق شدن تو

....مثل عاشق شدن من

....هر قدم که با تو رفتم

.....هنوز هم به خاطرم هست

.....کوچه ها تموم نمیشد 

    ...حتی کوچه های بن بست

 

SOM

 

[ ۱۳۸٩/٦/٢٩ ] [ ٤:٥٠ ‎ب.ظ ] [ ملیکا ]

سلام!

بالاخره بعد از دو نسل و نیم می خوام آپ کنم!ابروخندهساکتزبانخجالتچشمکبازنده

یه روز صبح داشتم تو لیست وبلاگای به روز شده ی میهن بلاگ یا بلاگفا می چرخیدم که رفتم تو یه وبلاگ!

می خواستم کامنت بذارم لینکم کنه ولی یکی از پستاش منو جلب کرد.این پست قرار از این بود:


کوتاه ترین داستان ترسناک جهان:

 

 

کوتاه ترین داستان جهان شامل 12 کلمه است و نویسنده اش مشخص نیست!

 

آخرین انسان جهان تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!

 

اگه مطمئن نیستید بشمورید!عصبانیابلهشیطانمتفکر

حیف که یادم نیست از کجا آوردم و گرنه تو منبع می ذاشتم!نگرانخنثی

من که با خوندن این داستان یه حالی شدم شما چی؟

اصلا فکر می کنید آخرین انسان دنیا مرد باشه یا زن؟

[ ۱۳۸٩/٥/٩ ] [ ٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ ملیکا ]

 

چشمهای مادرم ، چشمهای من !  

 

مادر من فقط یک چشم داشت . من از او متنفر بودم . اون همیشه مایه خجالت من بود .

اون براى امرار معاش خانواده براى معلم ها و بچه مدرسه اى ها غذا مى پخت . یک روز که کتابم رو فراموش کرده بودم اومده بود دم در مدرسه تا کتابم را به من بده ، خیلى خجالت کشیدم آخه اون چطور تونست این کار رو با من بکنه ؟ اون آبروى منو جلو دوستام برد به روى خودم نیاوردم فقط با تنفر بهش نگاه کردم کتابهامو گرفتم و فورا از اونجا دور شدم .

روز بعد یکى از همکلاسى ها منو مسخره کرد و گفت هى بچه ها مامان اون فقط یک چشم داره و همگى خندیدند فقط دلم مى خواست یک جورى خودم رو گم و گور کنم ، کاش زمین دهن وا میکرد و منو ....

کاش مادرم یه جورى گم و گور مى شد .

یک روز مادرم گفت عزیزم من هر کارى از دستم بر بیاد برات مى کنم تا تو رو خوشحال و خندان ببینم و من در جواب بهش گفتم اگه واقعا میخواى منو خوشحال کنى چرا نمیمیرى؟

و اون هیچ جوابى نداد . فقط سرش رو پایین انداخت حتى یک لحظه هم راجع به حرفى که زدم فکر نکردم . چون خیلى عصبایى بودم .

احساسات اون براى من هیچ اهمیتى نداشت.

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کارى با اون نداشته باشم ، تصمیمم رو گرفتم و سخت درس خوندم و موفق شدم براى ادامه تحصیل به سنگاپور برم اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگى ...... و البته هیچ وقت باهاش تماس نگرفتم و نامه هایى که از طریق دوستام برام مى فرستاد نمى خوندم.

از زندگى ، بچه ها و آسایشى که داشتم خوشحال بودم نمى خواستم با دیدنش همه چیز رو خراب کنم تا اینکه یک روزمادرم اومد به دیدن من اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو.

وقتى در زد و پسر کوچکم در را باز کرد از دیدن زنى یک چشم ترسید و به داخل خانه فرار کرد من که متعجب شده بودم به دم در رفتم و او را دیدم براى یک لحظه تمام تحقیرها، تمامى مسخره شدنها همه با هم برام زنده شدند ، نفهمیدم چه مى گفتم ولى بخاطر دارم که سرش داد مى کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاید اینجا ، اونم بى خبر سرش داد زدم چطور جرات کردى بیاى به خونه من و بچه ها رو بترسونى ؟گم شو ،همین حالا.

در این لحظه همسرم و بچه ها هم به در خانه آمده بودند تا او را ببینند ، مگر او چه کرده بود که من اینگونه داد مى زدم ، همسرم با دیدنش لباس هاى کهنه را آورد تا به او بدهد .

اون به آرامى نگاهى به فرزندانم کرد با چشمى پر از اشک جواب داد: اوه خیلى معذرت مى خواهم مثل اینکه آدرس رو عوضى اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد .

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور براى شرکت در چشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه ولى من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کارى میروم و به ایران برگشتم.

بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمى خودمون ، البته فقط از روى کنجکاوی همسایه ها گفتن که اون همیشه منتظر من بوده ، وبه همه گفته که یک روز پسرم به دیدن من خواهد آمد تا اینکه مریض شده بود ودیگه نمى تونست از جاش بلند بشه براى همین همسایه ها براش غذایى مى بردن و به اون رسیدگى مختصرى میکردن او به همه میگفت وقتى پسرم بیاد تلافى میکنم و تنها چشمش همیشه از اشک جارى بود هر وقت ازش میپرسیدن چشم دیگرت را چطور از دست دادى میگفت با عشق ، با مهر و محبت و براى همین هم این چشمم باید جور اشکهاى دیگرى را بکشد چرا که میخواهم چشم دیگرم هیچوقت اشک غم را به خود ببیند . همیشه از اینکه تو از زندگى لذت مى برى راضى بوده . متاسفیم خیلى دیر آمدى او تا آخرین دقایق زندگى چشم به در دوخته بود و همینگونه هم مرد .

اونا یک نامه به من دادن که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

اى عزیزتر از جانم ، اى همه چیز من ، اى تنها پسرم ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، وقتى داشتى بزرگ میشدى از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلى متاسفم . منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها رو ترسوندم ، خیلى خوشحال شدم وقتى زندگیتو دیدم وقتى بچه هاتو دیدم که بهت افتخار میکنن وقتى دیدم از زندگى ت راضى هستى خیالم راحت شد، وقتى شنیدم دارى میاى اینجا دیگه نمى تونستم برات خونه رو تمیز کنم و وسایل راحتى رو برات فراهم کنم شاید دیگه نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم شاید هم دیگه تو رو نبینم براى همین این نامه رو برات نوشتم تا داستان چشم دیگرم را بدونى شاید بتونى منو ببخشى.

وقتى تو خیلى کوچیک بودى تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادى و من به عنوان مادر نمى تونستم تحمل کنم و ببینم که تو با یک چشم بزرگ بشی بنابر این مال خودم رو دادم به تو.

براى من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جاى من دنیاى جدید رو بطور کامل ببینه و مى دونستم دیگه هیچوقت هیچ کس بخاطر کمبود یک چشم اونو مسخره نمى کنه، براى من همین یک چشم کافى بود تا بتونم بجاى تمام دردهام بگریم و هیچوقت قطره اشک تورو نبینم ، فکر مى کنم حالا که خودت پدر شدى مى فهمى من چى میگم .

با همه عشق و علاقه من به تو

مادرت

نامه را بوسیدم ، در دل نجوا مى کردم ، آه مادر مرا ببخش مرا ببخش در حالى که با هر دوچشم مى گریستم عشق او را در وجود خود حس کردم ، آه کاش فقط یک دقیقه مى بود تا او را درآغوش گرفته وبگویم چقدر دوستش دارم ، جمله اى که تمامى پدر و مادرها منتظر شنیدنش هستند .

http://www.iranpress.ir/em/Template1/News.aspx?NID=274  منبع:

 

[ ۱۳۸٩/٤/٢٦ ] [ ٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ ملیکا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

خدایا ۱۰۰۰۰۰۰۰ دلار برات چقدره؟ خدا می گه به اندازه ی یک ریال! می گه پس خدا یک ریال به من بده خدا می گه باشه فقط یک دقیقه صبر کن اینو گفتم که به خدا کلک نزنیم هرچند که باز او خیلی مهربون تر از این حرفاست:دی
امکانات وب